زيباست ردپاي باران در كوچه هاي زرد شده از پاييز
واژه واژه سطر سطر
صفحه صفحه
فصل فصل
گیسوان من سفید می شوند
همچنان که سطر سطر
صفحه های دفترم سیاه می شوند
تارهای روشن و سفید را
رشته رشته بشمری
گفتمت که دست های مهربانی ات
در ابتدای راه
خسته می شوند
گفتمت که راه دیگری
انتخاب کن:
دفتر مرا ورق بزن!
نقطه نقطه
حرف حرف
واژه واژه
سطر سطر
شعرهای دفتر مرا
مو به مو حساب کن! خوان رامون خیمنس در سال ۱۸۸۱ در مادرید به دنیا آمد. شعر و نقاشی سرگرمی و عشق و سیاه مشق های کودکانه اش بود. در رشته ی حقوق تحصیل می کرد اما شعر و دنیای شاعرانه همواره با او بود و او را وادار به ترک تحصیل کرد. عشق و شعر و دنیای شاعرانه تا آخرین لحظه های مرگ او را رها نکرد. خیمنس در سال های ۱۹۱۲ تا ۱۹۲۰ نام آورترین شاعر اسپانیا شد و مدرنیسم اسپانیا با او آغاز شد. جنگ های اسپانیا او را مجبور کرد تا به کوبا برود. از کوبا به امریکا سفر کرد و در دانشگاههای مختلف تدریس کرد. در سال ۱۹۵۱ به پورتوریکو رفت و این سفر. سفری بود بی بازگشت. فقط تو كشتگاهم خشك ماند و يكسره تدبيرها گشت بي سود و ثمر تنگناي خانه ام را يافت دشمن با نگاه حيله اندوزش واي بر من! مي كند آماده بهر سينه ي من تيرهايي كه به زهر كينه آلوده ست. پس به جاده هاي خونين كله هاي مردگان را به غبار قبرهاي كهنه اندوده از پس ديوار من بر خاك مي چيند وز پي آزار دل آزردگان در ميان كله هاي چيده بنشيند سر گذشت زجر را خواند. واي بر من! در شبي تاريك از اين سان بر سر اين كله ها جنبان چه كسي آيا ندانسته گذارد پا؟ از تكان كله ها آيا سكوت اين شب سنگين ـ كاندر آن هر لحظه مطرودي فسون تازه مي بافد ـ كي كه بشكافد؟ يك ستاره از فساد خاك وارسته روشنايي كي دهد آ‘ا اين شب تاريك دل را؟ عابرين! اي عابرين! بگذريد از راه من بي هيچ گونه فكر دشمن مي رسد، مي كوبدم بر در خواهدم پرسيد نام و هر نشان ديگر. واي بر من! به كجاي اين شب تيره بياويزم قباي ژنده ي خود را تا كشم از سينه ي پر درد خود بيرون تيرهاي زهر را دلخون؟ واي بر من! «خانه ی دوست کجاست؟» در فلق بود که پرسید سوار. آسمان مکثی کرد. رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید، و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت: «نرسیده به درخت، کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است. می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر به در می آرد، پس به سمت گل تنهایی می پیچی، دو قدم مانده به گل پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی و تو را ترسی سفاف فرا می گیرد. در صمیمیت سیّال فضا، خش خشی می شنوی: کودکی می بینی رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بر دارد از لانه ی نور و از می پرسی: «خانه ی دوست کجاست؟» «سهراب سپهری» دردهاي من جامه نيستند تا زتن درآورم «چامه و چكامه» نيستند تا به«رشته ي سخن» در آورم نعره نيستند تا ز «ناي جان» بر آورم دردهاي من نگفتني است دردهاي من نهفتني است ... دردهاي من گرچه مثل دردهاي مردم زمانه نيست درد مردم زمانه است مردمي كه چين پوستينشان مردمي كه رنگ روي آستينشان مردمي كه نامهايشان جلد كهنه ي شناسنامه هايشان درد مي كند من ولي تمام استخوان بودنم لحظهاي ساده ي سرودنم درد مي كند انحناي روح من شانه هاي خسته ي غرور من تكيه گاه بي پناهي دلم شكسته است كتف گريه هاي بي بهانه ام بازوان حس شاعرانه ام زخم خورده است ... دردهاي پوستي كجا؟ ... دردهاي دوستي كجا؟ «قيصر امين پور» (خواهشمندم این مطلب را با دقت بخوانید و ما را از نظرتان محروم نفرمائید... با تشکر) ... عصر پنجشنبه است مي روي سر مزار درگذشتگان، فاتحه اي مي فرستي و يك خرما هم براي شادي روحشان پخش مي مي كني. چه كار خوبي! شما مردگان را فراموش نمي كنيد و آنها هم شمارا... به كجا چنين گريزان شما كه تا اينجا آمده ايد و صد حيف كه سر مزار عزيز دلت نرويد... يه سنگ كوچكي برداريد بدون آنكه كسي ببيند بزنيد به روي قلبتان و با هم بفرستيم فاتحمة الصلوات ... بسم الله الرحمن الرحيم. الحمد الله ....... . خدايش نيامرزد. اينجا مقبره ي شيطان است.... اينگونه مرا ابرو بالا پائين مكنيد چون قلب شما مزار شيطان است... آري حق باشماست! مي پرسيد كه شيطان نمرده است آري آري.. ولي يك سئوال؟ مگر پدر شما مرده است كه دو قبر يكي براي خودش و ديگري براي حاجيه خانم آن هم در كنار هم گرفته است شيطان كه از شما نخواسته بود خودتان سينه سپر كرديد كه يه قبر براي او خواهيد گرفت پولش را خودتان هم حساب كرديد آن هم عمر با ارزشتان بود... براي ادامه ي داستان براي عذاب شيطان با هم بفرستيم فاتحمة الصلوات.... آري اينجا مقبره ي شيطان است... چرا برافروخته اي!!. تصادفت يادت نيست. هفت چشمي كه دو تايش چشم خودت وپنج تا هم از ديگران قرض گرفته بودي خيره شده بودي به يك پير زني كه خودش را گوگول و مگول كرده بود. هي خدا داد مي زد و مي گفت نگاه نكن عزيزم ولي شيطان تو گوشهات پنبه گذاشته بود خدا هي ميگفت خطر داره نگاه نكن، كار دستت مي دهد ام’ا تو در اين عالم نبودي!! در حالت روحانه غرق در عرفانه بودي. خدا هم ديد هر قدر مي گويد عزيزم، بنده ا، بابا بي خيال شو، من خودم بعداَ يه هوري برات مي فرستم ولي حالا بگذر! ولي تو گوش نكردي و خدا هم با يك بنز كشنده ي مدل 82 مونتاژ شده از ايران خودرو ديزل تو رو زير گرفت. بخاطر همين كه از هفت تا چشم فقط يكي باقي مانده است.. اينجا مقبره ي شيطان است... تو ديگر چرا مي خندي فراموش كردي با دختر همسايه ات چطور خلوت كرده بودي ، نبودي و بودت كرد شيطان از خودش بدون ريسمان... بر عذاب شيطان فاتحمة الصلوات... آري حاج آقا شما كه اينگونه نيستيد قلب شما مقبره ي شيطان نيست بلكه چاله ميدان است هركس و ناكسي سرش را مي اندازد پائين و مي آيد و وارد چاله ميدان ميشود، جز خدا. – قربان غريبي ات خدا – نمازت براي امام جماعت مسجد. ريشت براي جلب توجه اهل كسبه و ... ... و من متعلق به همه هستم جز خدا. از خدا خواستم براي غير خدا، خدا داد و شكرش براي ديگري شد. ... روزي مي خواهم جان بدهم كه خدايم بالاي سرم باشد به اميد آن روز.. ... اينجا مقبره شيطان است... خسته اي مي دانم اما سفر سفر عشق است ... و عاشق بايد عاشقي كند. سر منزل عشق را دوست مي داري اما... پيمودن راه برايت سخت آمده است... آشناي ديروز غربت نشين امروز شده است... كدام راه را كوله بار كرده اي كه بيراهه اي بيش نيست... اندكي تأمل تا نشانه ي معشوقه اي كه گم گشته است... گم گشته است... واي بر من... خود گم گشته ايم و معشوق در مقصد همچنان منتظر... بي ره مي رويم و دم از عشق مي زنيم... خانه را بازارچه اي نموده ايم و يار را به خانه مي خوانيم... كدامين ميهمان را به بازارچه مي خواني... رنجور مشور از نوشته هاي بي ورق خورده ي من.. آنچه راه بي راهه اي كه رفته ام را تو بي راه مرو .. ... تو را با عشق به عشق مي سپارم...
بر فراز بيشة الهام خود ساريم ما
در سكوت بركهها صد نيلبك زاريم ما
از سفال خاك تا آيينه شفاف روح
هرچه انسان ساخت از آتش خريداريم ما
در نيستانهاي ما آواز عرفانيتر است
مثنويهاي پر از تصوير نيزاريم ما
بادبان لهجهايم و در تكلم ميورزيم
ناخدايانِ هجا را موجِ تكراريم ما
كيست مشعلدار شبهاي تخيلخيز روح
پردهدارانِ شبستانهاي پنداريم ما
ميشود اندوه ما را روي هرجا پهن كرد
سفرههاي بيرياي وقت افطاريم ما
اي رسولانِ زمين! از جلگة ما سر زنيد
چينِ حيرت، رومِ غيرت، هند اسراريم ما
در تبِ اندوهِ ما جوشاندة شبنم بس است
بستر نرگس بيندازيد، بيماريم ما
يك نفس كافيست در آيينه ناپيدا شدن
ز آن سپس هر جا به هر صورت پديداريم ما
احمد عزيزي

بيا به خانه آلاله ها سري بزنيم
ز داغ با دل خود حرف ديگري بزنيم
به يك بنفشه صميمانه تسليت گوييم
سري به مجلس سوگ كبوتري بزنيم
شبي به حلقه درگاه دوست دل بنديم
اگر چه وا نكند، دست كم دري بزنيم
تمام حجم قفس را شناختيم، بس است
بيا به تجربه در آسمان پري بزنيم
به اشك خويش بشوييم آسمان ها را
ز خون به روي زمين رنگ ديگري بزنيم
اگر چه نيت خوبي است زيستن اما
خوشا كه دست به تصميم بهتري بزنيم
معروف ترین کتاب او " نقره ای کوچولو و من " نام دارد.(platero y yo)که در سال های ۱۹۱۴ تا۱۹۱۷ یکی از پرفروش ترین کتاب های اسپانیا بود. خوان رامون خیمنس این شاعر و عارف اسپانیایی همیشه و همه جا از دو دوست خود فدریکو گارسیا لورکا و آنتونیو ماچادو صحبت می کرد.
وی در سال ۱۹۵۶ جایزه ی نوبل ادبی را از آن خود کرد. کتاب های او بعد از کتاب پر فروش "نقره ای کوچولو و من "که مشخص کننده ی راه مدرنیسم و ایده های شعری اوست
می توانی
بیش تر از ونوس
ستاره ی طلوع من
و ستاره ی غروب من باشی
همچون رزی پرپرت کردم
تا روحت را ببینم
ندیدمش
اما همه پیرامون من
افق کشورها و دریاها
تا بی کران
لبریز
ار بوی جاودانه شد.
چه غم از خشکسالی
وقتی من در درونم
چشمه ی آبی رنگی می آفرینم
برف بدون درخشش
چه غم ؟
وقتی من در قلبم
آتش سرخی می آفروزم
چه غم از عشق انسان ها ؟
وقتی من
عشق را به جاودانگی
در روحم می آفرینم
نمی دانم با چه بگویم
چرا که هنوز
کلماتم جان نگرفته اند.
میخ
چه پا بر جا
چه سست
چه فرقی می کند
عزیز من
به هر تقدیر
تصویر
خواهد افتاد



حتما به وبلاگ جنجال سری بزنید.
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت
13:52 توسط د.ش| |
نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت
19:33 توسط د.ش| |
نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت
13:54 توسط د.ش| |
نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت
13:22 توسط د.ش| |
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت
5:34 توسط د.ش| |
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت
5:32 توسط د.ش| |
نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت
13:51 توسط د.ش| |
نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت
11:17 توسط د.ش| |
نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت
6:54 توسط د.ش| |
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت
18:5 توسط د.ش| |

